تبليغاتX
كسي كه مثل هيچ كس نيست
 

عشق در دل ماندو  یار از دست رفت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط من | 
 

نزاعی بین لبخند و اشک .. نزاعی بین شادیو غم ... بین آرامشو تلاطم .. بین سکوت و فریاد ..

بین عشق و تنفر ... بین رویا و واقعیت .. نزاعی بین سپیدو سیاه .. نزاعی بین شیطان و من

و زنی حیران .. و نگران تحیرش که مبادا عفونت کند ..

مرور می کنم .. تمام گذشته را تمام امروز را .. تمام رویاهایم را .. تمام خواسته هایم را ..

چه نا حق نابود می شوم .. و باز تو .. و باز این گذشته ی دست نیافتنی ..

نمی دانم چرا حرارت حضورت در لابه لای خاطره ها نمی تواند آنها را به آتش کشد ..

خاطره هایی بی رگ ...

و نا امیدی ای که مرا به مرگ دعوت می کند ..

می گذرد .. همه ی آنچه که باید بگذرد ...

و خدا می ماندو بس ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط من | 
 

گاهي وقتا پذيرفتن اشتباه و عذر خواهي واقعا راحت تر و بي درد سر ترو بهتر از پاشيدن يه مشت

توجيه بي سر و تهه .. هر چند حق با تو باشه ... !!!!

ولي يه وقتاييم هست ٬ توجيه كه چه عرض كنم گه خوردنتم طرفو راضي نمي كنه ..

.

چه خوب كه خدا خداست و كرمش بالاتر از هر تصوريه ..

وگرنه با اين اوضاعي كه داريم خوردنه همه ي فاضلاب دنيام جايي براي بخشش بوجود نمي آورد ..

...

از اون روحي كه خدا از وجود خودش در تو دميد ٬ حداقل يه چشمشو نشون بده ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط من | 
 

تو فوق العاده اي ... همين رو مي تونم بگم ..

وقتايي كه بلندم مي كني و ميذاريم رو پاتو دستاتو دورم حلقه مي كني ..

جاييكه دستاي بلند و پر قدرت سياهي براي لمسش كوتاهه ..

و ديواري بس قدرتمند كه هيچ ويرانگري قادر به تجاوز به لحظه هاي پرواز ما نيست ..

لحظه هاييكه قلبم گنجايش حتي لبخندت رو نداره ..

لحظه هاييكه از درك تموم مهربونيات مستعصل مي شم ..

..

خدا .. اون يه هفته رو سنگ تموم گذاشتي .. قادر به شكر گذاريت اون طور كه شايسته ي توست

 نيستم .. فقط تو بودي كه تو همه ي وجودم موج مي زدي .. هيچ اثري از خودم نميديدم .. چشماييكه

مات تصوير تو بود .. گوشاييكه فقط تو رو مي شنيد .. لباييكه فقط تورو مي خوند .. ريه هاييكه تو دمشون

بوديو من بازدمشون ..  قلبي كه از شدت هيجان ايستاده بودو تو با طنزي شيرين اونو گرفته بودي تو

مشتتو هي فشارش ميدادي تا زنده بمونم .. و سلولاييكه ديوانه وار رها از مسئوليت مي رقصيدند ...

و روحم : نوزاديكه چه به حق در آغوش مادرش آرام بود .. آرامشي كه هيچ وقت نمي تونه تو اسباب

بازياشو شكلات بيسكوييتاش پيدا كنه ..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ساعتها مي شينيم رو كاناپه وو به هم نگاه مي كنيم .. هيچ كدوم حرفي واسه گفتن نداريم ...

يخ زديم .. مي تونم نگاه يخ زدمو روي چشماش ببينم .. ديگه نمي تونم بهش لبخند بزنم ..

نمي دونم چه تصميمي داره .. اونم نمي دونه تو ذهن من چي ميگذره ... فقط مي دونيم كه هنوز

اونقدري اميد مونده كه منتظر مرگ نباشيم ...

من منتظر اون .. اون منتظر من .. بالاخره كي بايد اين يخو بشكنه ؟؟؟

نا حق نگفته باشم .. يه جاهاييم لطف مي كنه و آغوششو باز مي كنه .. منم نيش خندي مي زنمو

خودمو ميسپرم به دستاي ... نوازشش بيشتر به يه قلقلكه متمسخر شبيهه ..

خدا هم دستاشو مي زنه زير چونشو مارو نگاه مي كنه .. اونم منتظره .. فقط مي دونم كه اون مثل ما يخ

نمي زنه .. گاهي هم يه دو تا شكلات برامون ميندازه پايين .. مي ترسم برم طرفش .. مي دونم كه اگه

بغلش باشم با گرماي عشقش يخمو ذوب مي كنه و حتي فراتر .. نمي دونم چرا نمي رم .. شايد مي

ترسم سرمام اذيتش كنه .. نكنه كه اون قدر يخ بزنم كه ديگه نتونم از جام تكون بخورم .. نه !!!

بايد هر جور هست خودمو بهش برسونم ..

ولي دلم براش مي سوزه .. براي زندگي كه بايد بعد از من هنوز يخ زده روي اون كاناپه بشينه ..

يني بالاخره كسي مياد كنارش كه گرماش به يخبندان زندگي غالب باشه ؟؟!! ..

يني كسي بالاخره مي تونه اين زندگيه لعنتي رو گرم كنه ؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط من | 
 

مي خورم .. مي خوابم .. نفس مي كشم .. امتحان مي كنم .. تجربه مي كنم .. لذت مي برم ..

اشتباه مي كنم .. پشيمون مي شم .. بر مي گردم .. ياد مي گيرم .. گريه مي كنم .. مي خندم ..

سفيد مي شم .. سياه مي شم .. انتخاب مي كنم .. تلاش مي كنم .. مي رسم .. نمي رسم ..

مي چرخم .. مي رقصم .. مي ميرم

دارم زندگي مي كنم

و زير قضاوت هاي ناشيانه ي مردمان گند اين جهنم لگد مال مي شوم ..

.

و روزگار چه بي رحمانه دقايقم را مي بلعد ..

و تو خدا .. : چه شايسته خدايي مي كني ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط من | 
 

نه فقط اينكه نوزادي باشيمو از درون رحم مادري بيرون بياييم و زندگي را شروع كنيم به معناي تولد است

و نه فقط جدا شدن روح از بدن و كفن و دفن به معناي مرگ .. بلكه زندگي سراسر تولد و مرگ است  

زندگي سرشار است از لحظه هاي مرگ و تولد ..

و گاهي هم خودمان بايد سازنده اش باشيم ..

لحظه هاييكه احساس مي كني زندگي در تو مرده است و تو براي زندگي مرده اي ٬لحظه هاييكه مرگ در

تو متولد مي شود آن لحظه وقت آن رسيده كه نفس عميقي بكشي و مرگ را براي مرگ انتخاب كني

آن لحظه لحظه ايست كه بايد تولد را متولد كني ..

تولد در روزها و هفته ها و ماه ها نه .. تولد در يك لحظه به وقوع مي پيوندد .. فقط كافيست كه تصميم

بگيري در اين لحظه دوباره متولد شوي ..

سياهي ها را همراه با جسد مرگ دفن كن .. چون مي دانم و مي داني كه تولد پاك ترين لحظه ي حيات

و زندگيست ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط من | 
 

باور نمي كنم ٬ باور نمي كنم كه دارم برات اشك مي ريزم .. زيبا تر از زيبا . يكي نيست بگه بابا بي خيال

به قول معروف آدميزاده ديگه .. ازين جملات به ننگ كشيده شده متنفرم ولي مجبورم استفادشون كنم

اينكه بگم نمي دونم چرا هنوز فكرت و احساست رهام نمي كنه .. خنده داره نه ؟

همش ماله اين خاطرات لعنتيه .. لعنت به هر چي خاطرس كه هم شيريناش باعث حسرته و هم تلخاش

آزار دهنده ..

در مقابل خواسته هام شرم مي كنم .. ولي گاهي وقتا حتي فقط مي خوام تو باشيو من فقط نگات كنم

نمي دونم چرا يه سري از احساسات آدما همراه با بقيه ي ابعادشون رشد نمي كنه ٬ تغيير نمي كنه

همون طور خالص و خام و مبتدي و كودكانه باقي مي مونه ..

 مثل همين كه من الان با اين هيكلم با اين همه ادعاي فهم و شعور با اين همه حس رهايي توي اين

وقت شب نشستم دارم براي هواي دلم اشك مي ريزم .. براي تو ... براي باغ خاطره ها .. براي اين باغ

لعنتي كه نمي دونم چطور بي هيچ آب و نوري هميشه سرسبزه .. نمي دونم كدوم باغبون لعنتي

اي مراقب اين خاطره هاس .. نمي دونم چرا نمي فهمه كه ريشه ي بعضي ازين خاطره ها داره مغزمو از

جا درمياره ..

بابا قطع كن اين ...

گاهي وقتا مثل الان فقط دوست دارم چشمامو ببندمو گوشامو بگيرمو بچرخم .. بچرخم .. تا از حال برم

اونجا منتظر ترحم خاطره ها مي مونم ..

شايد رهام كردن ..

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط من | 
 

خدايا فقط بغلم كن ..

بهم بگو كه هيچ اتفاقي نيفتاده .. بهم بگو و آرومم كن ..

خدايا .. مگه غير از تو من كيو دارم ..

خدا مي دونم در درك محبتت كوتاهي مي كنم ولي تو از من خرده نگير ...

بهم فرصت بده .. يه فرصت دوباره ..

دارم خفه مي شم .. خدا التماسمو ببين .. التماسمو ببين و خدايي كن ..

خدا مي خوام فردا دوباره لبخند بزنم .. مي خوام به خفقان امروزم لبخند بزنم .. به تو كه التماسمو

پذيرفتي .. لبخند بزنم به تمام اين زندگي پر هياهو ..

سكوت .. آرامش .. مي خوام بشنومت .. مي خوام لمست كنم .. بلند شو خدا .. اشكاتو پاك كن ..

پاهاي من سسته .. سست از انفجار .. بلند شو خدا .. بلند شو و زير بغلمامو بگير .. اينبار نوبت تويه

كه شروع كني .. مي خوام با هم پرواز كنيم .. فقط اين آرومم مي كنه ..

ولي اينبار نه دست تو دست هم ..

اينبار من تو بغل توام ..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط من | 
 

 

هيچ چيز اينقدر روم فشار نمياره به اندازه ي اينكه بخوام يه نفرو به زندگي اميدوار كنم

بخوام يه نفرو به سمت يك نگاه مثبت بكشونم .. بخوام حس پوچي رو از بين ببرم .. و چشمي رو براي

درك و حس زيبايي ها توانا كنم و هيچ كس نمي تونه منكر اين بشه كه اين جز در ايمان و توكل به او در

هيچ راه ديگه اي ميسر نيست .. 

و مي دونيم كه هر كسي فقط خودش مي تونه خودش رو تعالي ببخشه و تا اين مرحله بالا ببره ..

 و بي شك كار آسوني نيست .. ولي بايد جنگيد نبايد حس پوچي و بي هدفي زندگي مارو به هرز ببره .

و اون چيزي كه روم فشار مياره تلاشيست براي رهاييه آدميكه داره اين حساي كاذبو باور مي كنه ..

گاهي وقتا از خدا توقع دارم كه اون آستيناشو بالا بزنه و كاري انجام بده ..

مي خوام چونه اي رو بگيره و به سمت خودش بچرخونه و فرياد بزنه كه روتو به من كن و به من نگاه كن .

نمي دونم .. اگه همين يك ملاك تشخيص و تمايز باشه چي ؟ بين آدماييكه براي درك حقيقت تلاش كردند

و بهش رسيدن و آدماييكه خودشونو به چنگال بي رحم پوچي سپردن ..

و حتي درخواست ما براي كمك خدا بي فايدس .. آخه چطور ميشه تشخيص داد كه كدوم آدم با ارزش

تره كه از خدا بخوايم براي از بين رفتن ارزش وجوديه اون مانع بشه ؟؟؟ آخه چطور ميشه براي هدايت ٬ 

كسي را گزينش كرد ؟؟

هممون محتاجيم .. محتاج به باور حقيقت .. محتاج به باور خدا ..!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط من | 
 

لحظه هايي كه مهربانيت مهر خاموشي بر لبان گستاخ من مي زند و من قطره قطره آب مي شوم .

و چقدر شرمنده مي شوم وقتي كه سپاسم در هزارتوي نعمت هايت نيست و نابود مي شود ...

واي .. حالم بهتر از آنست كه زمين گنجايشم را داشته باشد ..

بلند شو خدا .. دقايقي رها كن خودت را از رياست طاقت فرساي آدميان .. بلند شو و دستت را به من

بده تا با نواي خوش زندگي كه به گوش هر كس نرسد دقايقي را بچرخيم و برقصيم ..

مي گذرد .. روز ها و لحظه ها و همه ي آنچه كه بايد بگذرد ..

و آنچه كه عدم تجربه اش باني حسرت مي شود نه آن زرق است و نه اين برق ..

لحظه هاي ناب خدايي بودن است ..

لحظه هاي ناب خدايي شدن ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط من | 
 

و لحظه هايي كه بي شك خاكي نيستند ...

لحظه هايي كه آنقدر آرام و مهربان مي شوي كه احساس مي كنم از ظرف وجودم لبريز شده اي .

و لحظه هايي كه احساسم به نهايت شكوفايي اش مي رسد . لحظه هايي از خوبي و زيبايي كه فقط

مي توان آن را .. خدا .. معنا كرد .

لحظه هايي كه اشك مي ريزم براي عالم امكان كه نمي تواند جواب گوي عطش من باشد و لحظه هايي

كه جز خدا ارضا گري براي روح طغيان شده ي من نيست . و او با كمال ميل مسكن مي شود .

و لحظه هايي كه شكوهمند بين ابتداي خزيدن و انتهاي پرواز ساخته مي شوند چه ارزشمندند ..

و تو چقدر ارزشمندي كه اين لحظه ها را برايم باران مي كني و از آن اقيانوسي مي سازي به وسعتي كه

خدا مي تواند در آن شنا كند .

لحظه هايي كه در آغوش سخاوتمندت بالا مي رويم .. بالا و بالاتر .. آنقدر كه براي ادامه ي راه مرا به

دست هاي گهواره شده ي خدا مي سپاري .

و زندگي ام تا به حال اينچنين حضوري قدرتمند را تجربه نكرده است .

و تو كه بالاتر از هر تصوري ..

و من كه از خيال تصور تو لحظه هايم چه خداي گونه مي رود ..

راستي .. تو خود قدرتت و عظمتت را باور مي كني ؟؟

ديگران چه ؟؟ .. نگران مي شوم .. نكند كه بهاي وجودمان را جز به آنچه كه لايقمان است بفروشيم !!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط من | 
 

گاهي وقتا منتظرم كه هر لحظه از خواب بيدار شم و يه نفس عميق بكشم براي زندگي كه همش يك

خواب بوده ...

واقعا احساس مي كنم مال اين دنيا نيستم و انگار حقيقت همينه .. نه من .. كه همه ..

همه چيز پوچ و بي معنيه .. همه ي داشته هايي كه هيچ اعتمادي بهشون نيست .. لحظه ها .. آدما ..

همه ي داشته هاي مادي .. و احساس ها .. همه ي اين كره .. و تمام اين زندگي ..

واقعا ثبات رو درين زندگي براي من معني كن ... كو ؟؟ ... كجا ؟؟ ..

حالا با تمام وجود مي تونم بفهمم كه بايد دنبال چي باشم ... قطعا مي فهمم كه هدفم هيچ كدوم ازين

ناپايدار ها نمي تونه باشه .. چون فايده نداره .. نه ؟؟؟

واقعا چي غير از خدا مي مونه ؟؟؟ .. به ثبات و پايداري چه چيزه ديگه اي غير از اون ميشه اعتماد كرد ؟؟

غير از اون ديگه كجا ميشه جاوداني رو معنا كرد ..؟؟

امروزو مي نويسم .. چون بايد برام بمونه .. امروز كه اون منو فرياد كرد .. امروز كه فرياد كرد از من

دور نشو ...

اون پيروز شد و من دوباره شكست خوردم .. امروز دوباره اون منو تو بازيه عشقمون شكست داد و به من

ثابت كرد كه واقعا دوسم داره .. و من با سري پر از ادعا هنوز حتي يك بار نتونستم بهش ثابت كنم كه

دوستش دارم .. و حتي يك بار هنوز نتونستم اين بازيرو ببرم ..

و من چقدر حقيرم ...

و او چقدر خداست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط من | 
 

عيد ؟؟؟!!!!

خونمون بوي شيريني نمياد ... شيريني خانگي ؟؟؟ ... نخودي ؟؟؟ ... ملكه ي بادوم ؟؟؟  .. نه .. هيچ

خبري نيست .. روي هيچ شيريني اي هنوز هيچ پودر پسته اي نريختم .. با تهه چوب كبريتم روي هيچ

شيريني اي خال زعفرون نذاشتم ... نه .. خبري نيست ...

لباس نو ؟؟؟‌!! ... نه .. هيچ لباس نويي نخريدم كه نپوشمشو مرتبش كنم بذارم سر جالباسيو هر روز

برم نگاشون كنمو دختر خاله بيادو بهش نشونشون بدم ... نه .. هيچ بوي لباس نويي نمياد ...

آخي .. سبزم كه نذاشتيم ... هيچ گندم نيش زده اي نمي بينم كه هر روز برم با دستام آب بپاشونم رو

پارچه ي روش تا خشك نشه .. حتي هيچ روبان قرمزي هم نيست كه ببندم دورش ... نه .. نيست ...

خونه تكوني ؟؟!! .. فرش شوري ؟؟؟ .. اصلا كو حياطي كه فرشمونو بندازيم توشو با جارو سيخي كف

درست كنيمو بشوريمو با سيني آب فرشو بگيريم ... خونه بوي تميزي نمي ده ... بوي عيد ... تازه به

خاطر اينكه همه جاي خونه حتي يه ذره لك و كثيفي نبود مجبور بوديم تا يه هفته بعد از غذا ظرفارو

همون لحظه بشوريم ... الان نه ..

حتي ديگه بزرگتري رو هم نداريم كه بريم خونش سال تحويلو همه ي فاميل دور هم باشيم .. ديگه

كسي براي عيدي دست تو جيبش نمي كنه كه بخوام دعا كنم خدايا ازون قرمزاش در نياره ٬ سبز باشه ٬

سبز باشه .... ديگه ريش سفيدي نيست كه دعاي تحويل سال رو بخونه كه مام يواشكي بخنديمو

باز مامانه هم چشم غرمون بره كه هيس ٬ نمي فهمي دارن دعا مي خونن . نه .. هيچ خبري نيست ...

عيد ؟؟؟

نكنه ديگه عيدم نياد ... ؟؟؟ ... !!!!

طفلي بچه هام .. اونا حتي سهمي از همين خاطره هام ندارن ..

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط من | 
 

دنياي غريبيه نه ؟

خوشو خرم ... يك شب برفي .. بزرگداشته توليد يك آدم بود ... فقط اومده بوديم كه فارغ از غم نان يك

شبه مثلا خوش ديگم به خاطره هامون اضافه كنيم .. درست در لحظه اي كه سرخوش و خنده كنان

داشتيم تصميم مي گرفتيم كه شيشليك بخوريم يا هشتليك يه كاغذ اومد جلوم .. سرمو برگردوندم  

... بهش نگاه كردم ...

مردي با چهره اي معصوم ٬ لب بسته ٬ همراه با يه چمدون كنار تخت ايستاده بود .. هنوز داشتم كاغذي

رو كه روش نوشته بود ( من يه كر و لالم لطفا با ... ) كه چمدونش جلومون باز شد .. دو سه مشت

عروسك ... ( ... لطفا با خريد اجناسم به من و زندگيم كمك كنيد )

آيا اگه حتي همه ي چمدونش رو هم مي خريدم براش كافي بود ؟؟؟؟ .. 

بهش حسوديم شد !! ... دليلش قابل بيان نيست ...

مثل هميشه بهم ريختم ... سپردمش به خداي خودش ...

و در نهايت : .. با اصرار فراوون تونستم يه سگ كوچولو كه ارزون ترين جنسش بودو بخرم و چي كارش

كنم ؟؟ ... آويزونش كنم به بند مبايلم !!!!

و بعد از چند سال بايد واستم جلوي خداوو جواب پس بدم ...

چرا جواب نخواد وقتي كه فقط پول شام اون شب براي چهار نفر ما مي شد يك بخاري براي خونه ي

اونيكه بچش داره از سرما مي لرزه ...

و باز تكرار ... تكرار ... تكرار همه ي معصيت ها

عجب رويي بشر دارد ... عجب صبري خدا دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط من | 
 

تيك تيك تيك تي ت . . . 

داره ميره .. بي نقصو بي وقفه .. اصلنم منو تو و فلاني براش اهميتي نداريم .. فقط فهميده كه ماموره و

معذور ..

هر تيك يه قدم .. با هر تيك يه قدم نزديك تر ميشه .. عزرائيلو مي گم .. جاي وحشت داره نه ؟

حالا اين وسط نمي دونم كدوم بيشعوري هي در گوشم تكرار مي كنه بابا بي خيال همه چي .. فقط حال

كن .. آخرش كه مرگه .

ولي واقعا نميشه . براي همينم هست كه اون يك بيشعوره . و حال من ازش بهم مي خوره .

آخه چرا بهش فحش مي دم . ها ؟ . اگه همون بيشعور در نهايته افكارت موضوع بي خيالي رو مطرح نكنه

كه تو دوباره به فكر حركت نمي افتي . حالا چرا ؟ چون طرح موضوع بي خيالي از سوي اون بيشعور واقعا

حال بهم زنه ! . پس حركتو درياب ..

بابا آخه با حركت ٬ حركت گفتن كه چيزي راه نميفته . اصلا فكر نكني گير بزرگيه ها .. فقط يه سنگ

كوچولوي محترم اون ته تهاي شخصيتم لاي يكي از چرخا گير كرده .. شايدم خدا يه آن حواسش به يكي

از دختراي آسمون هشتم پرت شده و آچارو اون لا ماها تو ما جا گذاشته .. يام اينكه يه پيچو اشتبا بسته

فقط مي دونم كه اگه يه كوه جلو راهم بود تا الان برش داشته بودم ولي نمي دونم اين ريزه ي لعنتي رو

از كجا بايد پيداش كنم ..

كسي مي تونه كمك كنه ؟ .. بيا يه دستي بزن .

واقعا دردناكه برام كه فاصلم با دريا براي هميشه يك قدم باقي بمونه .

آره . يك قدم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط من | 
 

طفليا .. منظورم هموناييه كه كارشون شستن لباساي آسمونه  .. فكر كن چه طوري مي تونن اون

همه لباسو بشورن : لباساي آدم مرده ها ٬ فرشته ها ٬ لباساي خدا .. !

ولي وقتي به اين فكر مي كنم كه اگه اون دنيا آسمونيه نبودو آدما نمي رفتن اونجا و فرشته هام نبودنو

هيچ لباس كثيفي نمي بود كه فرشته لباس شورا اونارو بشورنو بعد فشارشون بدن كه آباش بريزه اين

پايينو بعد ديگه ما هيچي دريا و جنگل و درخت و گل نمي داشتيم ٬ بعد تازه مي فهمم كه خدا جون

ما رو چه همه دوست داره .... !!

راستي نمي دونم چرا به آب لباسا مي گن بارون ... من كه دوست دارم بگم آب لباس .. البته خداييش

بارون از آب لباس قشنگ تره ..

تازه اينو مي دونستين كه چرا بعضي جاها جنگل درست ميشه ولي بعضي جاها هر چيم كه بارون مياد

بازم خشكه ؟؟ .. پس بدونين : جاهاييكه آب لباساي خدا مي ريزه جنگل ميشه و جاهاييكه آب لباساي

آدم بدا مي ريزه هيچي نميشه .. البته بازم محققا تحقيق كردن فهميدن همون از هيچي بهتره ..

آخه شماها اينارو نمي دونين پس چي مي دونين ها ؟

نمي دونم واقعا مردم چرا اينقدر زود خرافاتو باور مي كنن مثلا در مورد همين بارون كه مي گن قطره هاي

آب بخار ميشه و بعد تو آسمون ابر درست ميشه و بعد فشرده ميشه و بعد بارون مياد ...

آخه با كدوم عقل ميشه اينارو باور كرد ؟؟ ..

بهتون مي گم اينا همش از روي عدم آگاهيه .. بارون همون آب لباساس .. !!!!

چي ؟؟؟؟ ... هاااا ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بهش نگاه كردم .. هر چند روم نمي شد .. سرشو تو روزنامه فرو كرده بود .. انگار قهر بود ..

جواب بقيه رو مي داد ولي منو ... البته من هنوز چيزي نگفته بودم ولي اون حتي نگام نكرد ...

مي خواستم بگم بابا آخه تو خدايي و ما بنده .. بعد به خودم گفتم زير قولت مي زني كافيه ديگه وقيح

نباش ... هيچي نداشتم بگم .. برگشتم .. حواسم بهش بود .. از گوشه ي روزنامه يه لطفي انداخت ..

قلبم لبخند زد ... صدام زد .. هي من .. بهش نگاه كردم .. روزنامه كنارش بود .. و من تو بغلش ...

دستشو كرده بود تو موهام همون طور كه دوس دارم .. سرمو گذاشتم رو پاش .. بهم لبخند زدو گفت

دوباره تلاش كن .. 

از اين بهتر چي مي شد ؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط من | 
 

از فرياد ها خستم

و چه شيرين آرامشيست آن هنگام كه سكوت آغوشت مي گيرد .. هنگامي كه نا آرامي ها را بر دامنش

گريه مي كني و او با مهرباني خراش فرياد ها را مرهم مي شود ...

بايد كه آرامشي بسازم .. از جنس خلوت و سكوت .. آنقدر محكم كه هيچ حضور تند و فرياد بلندي

آرامشم را به هم نزند ...

و كاش مي دانستم چه حكمتيست كه در وجود خواهان عدم مي شوي و در عدم ٬ خواهان وجود ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط من | 
 

سكوت مي كنم

مي خواهم صداي سوختن قلبم را بشنوم .. باز ..

حرارتش خونم را تبخير مي كند

و چيزي كه نامش اشك است 

 بخار هاي جمع شده ي پشت چشمانم است

كه سرماي فضا بارانشان مي كند 

و قطره خون هايي كه رنگشان را در وسعت چشمانم جا مي گذارندو بي رنگ جاري مي شوند

من مي مانم و چشماني خونين رنگ و قطره خون هاي اشك شده اي كه هزار تكه مي شوند و نابود . 

چه كسي جواب گوي قطره هاي نابود شده ي خون من خواهد بود ؟؟ ..  

كمتر آتش اندازيد .. رگ هايم رو به خشكي مي رود ... تنفسم از دوده در تنگ است ...

كسي رو به مرگ مي رود ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط من | 
 

خدا در چي توز موتوري :

آره

وقتي دونه پفكاي ۶ سانتيه چي توز موتوري رو به زور تو دهنم بين دو تا لپام نگه مي دارم و بعد با زبونم

نصفشون مي كنم .... احساس خوشبختي مي كنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خدا ..

دارم از فوران حضورش توي روحم و قلبم منفجر مي شم .. حضور خدا

بايد با يكي تقسيمش كنم .. يكي نه ... خيلي زياده ... نمي تونم تحملش كنم .. با همه

باورم نميشه داريم با هم پرواز مي كنيم .. مي خنديم .. مي چرخيم ... مي رقصيم ... نفس مي كشيم

دارم خالي ميشم ... از همه چيز ... دارم سبك مي شم ...

ولي خيلي عجيبه برام كه خدا چرا امشب آدم شده ... آره .. آدم شده ... هم قده منه ... يكم چاقه ..

اون داره مي خنده ... شايد مي خواد تنها نباشم ...

خودش كه جواب نمي ده ... انگار داره از تجربه ي يك پرواز انساني لذت مي بره ... نگرانشم ...

ولي اون انگار متوجه من نيست ... از من مي خواد سكوت كنم .. اون داره منو مي چرخونه ...

خدا حواست با منه ؟؟ ..

 باشه ...

ولي خدا چقدر لباس بهت مياد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط من | 
 

آره ... ( آره در تاييده وبلاگه همه چي و هيچ چي )

آره ...

گاز بزن زندگي رو ... مي دونم كه طعم گسي داره .. اما گازش بزن

قبل از اينكه اون تورو گاز بزنه ..

گاز بزن زندگي رو ... بخورش ... با لذت ... بذار درونت حل بشه ...

مي توني دركش كني ؟؟ ... كه گازش بزني .. مثل يه سيب سرخ شيرين .. يا يه سيب سبز ترش يا ...

اگه سيخ و دونه هاش اذيتت مي كنن بريزشون دور .. مي توني حتي پوستش كني ... هر جاشو كه

دوست داري گاز بزن .. فقط بايد لذت ببري ... اين مهمه ...

ولي بدون سيب با همون سيخ و دونه ها و پوست يك سيبه ...

و بدون هيچ سيبي در ذات نه گنديدس نه كرم خورده نه له شده اين ماييم كه به همه چي گند مي زنيم

اگه سيبت خراب شده مهم نيست جاهاي خرابشو بكن جاهاي خوبشو گاز بزن .. اگه جاهاي خوب

شيرينش كمه تقصير خودته مي خواستي مواظب باشي كه نگنده ... اگه كاملا گنديده بازم مهم نيست

بندازش دور .. يه سيب ديگه بردار ... يه سيب خوش رنگ و خوش عطر هر طور كه دوست داري ...

سرخ يا سبز .. شيرين يا ترش .. يه سيب تازه ... يه فرصت جديد ... يه زندگي جديد .. گازش بزن ...

سهل انگاري نكن كه دوباره گند بزنه ... گازش بزن ... لذت ببر ... آره ... از زندگي لذت ببر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط من | 
 

نبسته ام به كس دل

نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط من | 
 

نمي دونم چرا چند وقته اين خواب لعنتي هي اصرار داره منو به دنياي خودش ببره

نمي دونم چرا چند وقته كه علم و كتاب و درس اصلا به جاي گرفتن تو مغز من علاقه اي نشون نمي دن  

نمي دونم چرا چند وقته غذاها خيلي خوشمزه شدن ..معده ي منم تند تر كار مي كنه ..

نمي دونم چرا چند وقته هي اين ساز لعنتي مي خواد از دستم سر بخوره .. تمرين مي كنما ..

نمي دونم چرا چند وقته ممنوعه ها جذاب تر شدن .. آخه نكه قبلا ازشون متنفر بودم برا اون مي گم

نمي دونم چرا چند وقته هي تو خيابونو تلفنو اينترنت برام كار پيش مياد ... " كار " پيش مياد ها ..

نمي دونم چرا چند وقته امكانات كم شده .. يني همه چيز براي رشد من فراهم نيست خب ..

نمي دونم چرا چند وقته استخونام خيلي درد مي گيره .. از ورزش نكردن نيست ها .. تشكم بده

نمي دونم چرا چند وقته شكمم خيلي بزرگ شده مشكل ارثيه ها من كه واقعا كاريش نمي تونم بكنم 

اصلا نمي دونم چرا چند وقته كه هي عمرم داره ميگذره ... اينو كه اصلا نمي دونم

واقعا نمي دونم چرا.. فقط مي دونم مشكل من نيستم كه .. همه چيز مشكل دار شده الا من و ما تحتم

اصلا فكر نكنيد كه عمر من داره به هرز مي ره ها .. نه ..  

كاملا مفيد و پر حركته ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط من | 
 

برف ...

زيباست ...

چرا ؟؟ .. چرا برف ؟؟؟ ... فقط زيباست و ديگر هيچ

شايد فقط به اين حكمت كه زيباييش شربتي ست گوارا تا كمي گلويمان از طعم گس زندگي آرام تر شود

اي دنياي لجن آلود به احترام اين بي نهايت زيبا اين بار هم فراموشت مي كنم ..

و بوسه اي بر گونه ي خدا براي شكر ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط من | 
 

دلم تنگه .. براي خلوت هاي سه نفرمون

من و تنهايي و خدا ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط من | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط من | 
 

شعر روزمره گي :

شنبه

يكشنبه

دوشنبه

سه شنبه

چهار شنبه

پنج شنبه

جمعه

شنبه

يكشنبه

دوشنبه

سه شنبه

.

.

.

 

( با اجازه ي شاعر )

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط من | 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط من |